همه چیز

ژانویه 28, 2009

عذاب

دسته: everything — everything1980 @ 10:30 ب.ظ

کارم شده تنها توی خیابون راه رفت و فکر کردن. اینقدر فکر می­­کنم و از مسائل اجتماعی زجر می­­کشم که بعضی وقت­ها به این فکر می کنم که، به چی باید فکر نکنم. کاش زیاد نمی­­فهمیدم و زیاد درگیر اجتماع نبودم. به قول معروف:

آنان که می فهمند عذاب می­­کشند و آنان که نمی­­فهمند عذاب می­­­دهند.

شاید خیلی­­ ها بتونن از کنار مسائل راحت گذر کنن و بی تفاوت باشن. ولی من نمی­­­تونم. همه چیز زجرم می­ده:
کوری که باید کسی کمکش کنن تا بتونه از خیابون عبور کنه، گدای کنار خیابون، انسان بی پایی که با کمک اعصا داره راه می­­­­ره، گشت ارشاد که این روزا جایی نیست که جلوت سبز نشه و به جرم خوش تیپی و قشنگی بهت گیر نده، دختر فاحشه­ ا ی که کنار خیابون ایستاده و منتظره یک نامرد و فرصت طلب که سوار ماشینش کنه و ….

مگه می شه در برابر این مسائل بی تفاوت بود؟؟؟

اکتبر 25, 2009

مي كشند….

دسته: everything — everything1980 @ 4:36 ق.ظ

می کشند به جرم آزادی
می کشند به جرم قانون
می کشند به جرم روشنفکری
می کشند به جرم دانستن حقیقت
می کشند به جرم دهان گشودن
می کشند به جرم وطن خواهی

نکش که با این آگاهی مردمان نتوان کاری کرد و هیچ سلاحی بکار برد
زیرا که

نسل من می داند
نسل من آگاه است
نسل من هویت و تاریخ خود را می داند
نسل من آگاه تر از پدر و مادر خویش است
نسل من دیگر خواب نیست
نسل من بیدار است

به خود آ که پایان ظلمت و تاریکی است
 و
 سپیده و روشنایی در راه است

 

فصل

دسته: everything — everything1980 @ 4:31 ق.ظ

سال فصل به فصل جامه نو به تن می کند و دل من نیز فصل به فصل رنگ می بازد. دلم  پائیزی و دلگیر شده، به زردی گرائیده  و جوانه ­ای برای رشد و شکوفائی در خود نمی ­یابد.
نمی ­­دانم ریشه ­های جوانه در آن خشکیده یا بی آب است؟؟‼
به هر روی، برای بذر پاشی و یا آبیاری نیازمند باغبان است، باغبانی برای آبیاری روح، برای هرس افکار منفی ذهن، برای رویش جوانه با نگاه تازه به زندگی.

سپتامبر 7, 2009

شب

دسته: everything — everything1980 @ 6:42 ق.ظ

شب آستر سیاه خود را بر فراز شهر گسترده است

در این سیاهی، روشنایی چراغها سوسو می کند

در این افکار سیر می کنم که
آیا دل انسانها در این سیاهی مانند چراغها روشن و شفاف است؟

و زیر پوست سیاه شهر بر مردمان چه می­­گذرد؟

انسانیت

دسته: everything — everything1980 @ 6:30 ق.ظ

مدت مدیدی است دهان نگشوده ام و سخن نگفته ام

با تنهایی خو گرفته ام

به کدامین جرم محکوم به تنهایی هستم؟؟؟؟؟

خود پاسخ خود را می دانم:

“به جرم جستجوی انسانیت”

انسانیت مفقود شده ای که نمی دانم آن را در چه زندانی به اسارت کشیده اند.

ذهن

دسته: everything — everything1980 @ 6:25 ق.ظ

دقایق و ساعتها سپری می شوند

روزها یکی پس از دیگری می گذرند

اما ذهن من در توقفگاه خود ایستاده  و به جلو پیش  نمی رود

نمی دانم چه را کاوش می کند و در جستجوی چه است؟؟

کاش زبان می­گشود و با من سخن می گفت

از بیهودگی و عدم تراوش ذهن خسته شده ام

پاسخم ده ای ذهن

جولای 27, 2009

چرا؟؟؟؟

دسته: everything — everything1980 @ 8:31 ق.ظ

چرا باید نوشت از چرا های زندگی؟! از چراهای این دنیا! از بی چاره بودن از چرا های این عالم برزخ! از اینکه هیچ چرایی به جواب نمی رسد و درمانی نیست برای تسکین چرا های اندوهگین و انگیزه ای برای زندگی در دنیایی که دارد به هیچ و پوچ ختم میشود و هرروز چمدانی از غم را به دوش می کشیم و در آخر چراغ نیمه روشن اتاق در تیرگی شب حو میشود !
چرا باید چنین در سایه ی دست های سردمان چاره ای برای مهربانی نباشد.‌
چرا باید چنین کلمه ای برای پرسش چرا های چرا انگیز بعدش به کار رود؟!
واما چرا می گویم ؟چرا؟!
مگر با چرا مرحمی بر دل های خسته از بی چارگی گذاشته میشود؟!
واما هر چه بگویم فایده ای ندارد
واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آسمانها ابریست                 آسمان دل من ابری تر
چشمهایم نمناک                      آرزوهایم خیس
کوله بار من زخم                     می روم تا فردا
تا هوای گریه                          تا صدای باران

جولای 22, 2009

گل نیلوفر

دسته: everything — everything1980 @ 10:49 ق.ظ

گل نیلوفر در مرداب میروید تا همه بدانند
در سختی ها باید زیباترین را بیافریند.

جولای 21, 2009

جاده زندگي

دسته: everything — everything1980 @ 10:25 ق.ظ

در گذر از جاده اصلي زندگي، با ازدحام افرادي روبرو مي ­شوي كه در هر سبقت رنگهايشان تيره ­تر شده و ديگر كسي شفاف نيست. همه سردرگم و سرگردان در سياهي و تباهي، در حال پيشي گرفتن از يكديگر هستند.
توان عبور و ايستادن در اين مسير را ندارم.
در جاده انحرافي تنهايي قدم مي­ گذارم و با صبر و حوصله مسير را طي مي كنم. شايد در تنهايي بهتر بتوان آدمي از جنس انسانيت را شناخت و پيدا كرد، آدمي از جنس اعتماد صداقت و يكرنگي، از جنس عشق پاك، آغوش پر محبت، وجود با وجدان.
به اميد پيدا كردن انسانيت، در جاده تنهايي به  قدم زدن خود ادامه مي دهم.

جولای 15, 2009

آه

دسته: everything — everything1980 @ 4:51 ق.ظ

آه
زبانه مي كشد
وقتي سكوت در سنگيني فرياد صبور مي ماند.

جولای 14, 2009

تا كي صبوري

دسته: everything — everything1980 @ 6:15 ق.ظ

دور خودت حصار قرمز مي كشي و حد و مرز عبور ممنوع براي ارتباط ديگران با خودت تعيين ميكني. اون طرف اين حصار، آدمي را مي بيني كه احساس مي­كني با ديگران متفاوته، شايد يكي از جنس خودت. قسمتي از حصار رو پاك مي­كني و اون را وارد دنياي خودت مي­كني. احساس نزديكي روحي و حسي مي ياد سراغت. خوشحالي كه شايد ديگه تنها نيستي.
مدتي مي گذره
ولي بازم احساس تنهايي ميكني چون نمي­توني حضورش را حس كني چون وجود نداره  فقط يك صدا از اون طرف خط.
با خودت مي­گي:

بهتر نبود تو تنهايي خودم مي موندم  و به آدمهاي اون طرف حصار با سكوت نگاه مي­كردم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا كي صبوري؟
تا كي سكوت؟
گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است.

می 18, 2009

خدايا

دسته: everything — everything1980 @ 4:02 ق.ظ

خدايا هر لحظه اسم تو بر زبانم جاريست و در وجودم تورا مي جويم. تو كه بهترين ها را برايم ورق زده اي، تو كه برگ به برگ زندگيم را با تمام تلاطم و آشفتگي ها، به بهترين مسيرها هدايت كرده اي. تو كه تنها ناجي و بهترين راهنما در زندگيم هستي.

خدايا بازهم به درگاهت روي آورده ام.
مرا در آغوش خود پناه ده و از اين سردرگمي و سرگرداني برهان.

می 17, 2009

بغض

دسته: everything — everything1980 @ 3:52 ق.ظ

بغض سنگيني گلويم را مي فشارد. بغضي كه دليل آن را مي دانم و مدت مديدي است كه آن را مي بلعم. بغض مي خواهد به اشك تبديل شود و اشك مي خواهد جاري شود. جلوي اشك را مي گيرم. از گريه خسته شده ام.

خنده مي خواهم، خنده اي بي بهانه.

سكوت

دسته: everything — everything1980 @ 3:48 ق.ظ

با طناب سكوت در عميق ترين اعماق وجودم سقوط كرده ام. سكوتي كه در آن واژه ها و الفاظ گمشده است. سكوت همدم تنهايي ام شده، سكوتي كه در آن با خود سخني نمي گويم. در خود نيز گمشده ام. بغض سنگيني گلويم را مي فشارد. بغضي كه در سكوت شكسته مي شود. اشكانم نيز در سكوت پنهان شده اند. طناب دليل، براي رهايي از اين سكوت نمي يابم.

می 16, 2009

براي خودم

دسته: everything — everything1980 @ 4:11 ق.ظ

از بچگی دوستت داشتم و عاشقت بودم. بدون تو غذا نمی خوردم، بدون تو خوابم نمی برد. یادت موقع رفتنت به سرکار گریه می کردم و چشم انتظار می موندم تا برگردی. یادت می پریدم تو بغلت و بوست می کردم. یادت چقدر با هم به پارک و مسافرت می رفتیم و بدون هم نمی تونستیم زندگی کنیم. چقدر به هم وابسته بودیم. چه دوران قشنگ و بی تکراری بود.

با این عشق و احساس پاک به تو بزرگ شدم، غافل از اینکه با بزرگ شدن من، فاصله بین من و تو هم روز به روز بزرگتر و بیشتر شد. شخصیت و اخلاق من روز به روز کامل تر و مستقل تر شد و این برای تو قابل درک نبود. می خواستی همون دختر کوچولوی گوش به حرفت باشم دختری که هنوز به نصیحت و تربیت احتیاج داره.  نتونستی درک کنی که من هم برای خودم یک انسان بالغ با ذهن و دیدگاههای خودم هستم. می خواستی با دیدگاه تو به زندگی نگاه کنم و این برای من محال و غیر ممکن بود. با بزرگتر شدن من، تفاوت دیدگاه های ذهنی و اجتماعی من با تو هم، بزرگتر و بیشتر شدن. با بزرگتر شدن این تفاوت ها، فاصله بین من و تو شکل گرفت. من نتونستم یک رباط کنترل شده در دستان تو باشم.
یادت چقدر در تربیتم سختگیری کردی. خودت بهم یاد دادی که باید محکم و با اراده باشم و متکی به خودم باشم. بهم یاد دادی که یابد درس بخونم و برای خودم کسی باشم. بهم یاد دادی که کتاب بهترین دوست آدمی است و وقتم را با کتاب و مطالعه سپری کنم. بهم یاد دادی که باید در برابر زور بایستم و حقم را بگیرم و بهم یاد دادی….
ولی غافل از اینکه دختری با این تربیت، یک روز در برابر خودت هم طغیان می کنه. برای همین هم طغیان و سرکشی های من، برای تو سخت و غیر قابل باور بود.
تحمل این تفاوتها و دیدگاهها از توان من فراتر رفت. تصمیم گرفتم به دور از تو و جدا از تو زندگی کنم. باید خود گمشده ام را پیدا می کردم و می فهمیدم کی هستم، چون با تمام ایستادگی من در برابر تو، خودم را  گم  کرده بودم و در شخصیتم سرگردان بودم.
مشکل از من و تو نبود. مشکل از نسل من و تو بود. اختلاف از دیدگاه های بین نسل من و تو بود، تو از نسل خودت با دیدگا ههای خودت و من هم از نسل خودم با دیدگاههای خودم.
ولی این اختلاف نسل، بینمان فاصله انداخت، فاصله ای که نمی دانم باید با چه کلماتی آن را پر کرد. فاصله ای که قابل جبران نیست. تو می خوای جبران کنی ولی برای جبران خیلی دیر شده.
با تمام این تفاوت ها و اختلاف ها، باز هم از راه دور دوستت دارم. امروز خود را مدیون تلاش ها و سرمایه گذاری دیروز تو می دانم. توئی که همیشه بهترین چیزها رو برای من خواستار بودی و به امروز من افتخار می کنی. تویی که با تمام دوری و فاصله از یکدیگر، باز هم تنها تکیه گاه من در زندگی هستی.

می 11, 2009

نسل خاكستر

دسته: everything — everything1980 @ 3:41 ق.ظ

در پیچ و خم ذهنم خود را در کوچه های کودکی می یابم. دوران پور شور و نشاط. دوران پر هیجان. دوران پر از آرمانهای و آرزوهای بزرگ. دورانی که خود را در آینده ام تصور می کردم و با آن بازی مینمودم. فارغ از اینکه نمی دانستم نسل من با نسل پدر مادرم متفاوت است. نمی دانستم برای نسل من چه قانونی حاکم است و در چه دوره و زمانی متولد شده ام.
بزرگ شدم یعنی همه ما بزرگ شدیم با جنگ، بمباران، آوارگی و خشونت. تا آمدیم خود را بشناسیم بر چسب بچه های جنگ و انقلاب بر ما نام نهادند. به یکباره همه چیز برای ما ممنوع شد:

خندیدن ممنوع،  شاد بودن ممنوع،  رقصیدن ممنوع، بی حجابی ممنوع
عاشقي ممنوع، نوشتن ممنوع، روشنفکری ممنوع

همه چیز ممنوع شد به جز نفس کشیدن آن هم در خفقان.

بزرگ شدیم با تعارض، تعارض با خود و آنچه که به ما تلقین شده بود، تعارض با آرمانهای انقلابی، تعارض با نسل جنگ بودن.

بزرگتر شدیم بی آینده، بی هدف ، سرگردان ، سر در گم. بي هویت، در پی حقیقت.

در خود سوختیم و بر چسب نسل سوخته نیز به بر چسب های قبلی افزوده شد. آنچنان سوختیم که هیچ ارزش و آرمانی برایمان نماند. سوختنی که همه وجودمان را فرا گرفت و آنچنان شعله گرفت که هیچ قانونی و منطقي نتوانست آن سوختن را کنترل و خاموش کند و این سوختن به خاکستر تبدیل شد.

آخرین برچسب نیز بر ما نهاده شد: بر چسب نسل خاکستر، بر چسبی که پس از ان بر چسبی دیگری بر ما نهاده نشد.

آری

نسل خاکستر

تقدیم به تو هم نسل خاکستر شده من.

می 3, 2009

دختر خوبي نبوده ام

دسته: everything — everything1980 @ 5:06 ق.ظ

تا آنجا که در خاطرم است و ذهنم یاری میکند
دختر خوبی نبوده­ ام
چون می خواهم قوی و سخت باشم و روی پای خودم بایستم
روی باورهایم پافشاری کنم و به هر آنچه که می خواهم برسم

دختر خوبی نبوده ام
چون طبق سنت و عرف جامعه فکر نکرده ام و ذهنم فراتر از حد معمول جامعه بوده است
در برابر مسائل مخالف ذهن و باورهایم، ایستادگی کرده ام و سنت شکسته­ ام

دختر خوبی نبوده­ ام
چون هر آنچه را که پدر و مادرم برایم تصمیم گرفتند گوش نکردم و نافرمانی نمودم
و دختر لوس و گوش به فرمان آنها نبودم

دختر خوبی نبوده ­ام
چون از روی فکر و عقل خودم تصمیم می گیرم و می دانم ذهنم و وجود چه چیز را می جوید
و کارهایم را به روش خودم انجام می دهم

دختر خوبی نبوده­ ام
چون آنقدر شهامت داشته ام که خودم باشم
هر آنچه که خود به آن فکر کرده ام و تشخیص داده ام باید باشم, هستم

دختر خوبی نبوده­ ام
چون برای خودم ارزش قائل هستم و با آن روشی که دوست دارم زندگی میکنم
و آزاد هستم هرانچه را که می خواهم باشم چه خوب, چه بد

دختر خوبی نبوده­ ام

چون هرآنچه که برای خودم لیاقت دانسته­ ام و تلاش کرده­ ام, شده­ ام
و به هیچ کس اجازه دخالت در زندگی و کارهایم را نداده ام

دختر خوبی نبوده ­ام

چون به خودم افتخار میکنم که آنقدر اراده و شهامت داشته ام که به هر آنچه که می خواهم رسیده ام

تقدیم به همه دختران خوب

دفتر خاطرات من

دسته: everything — everything1980 @ 4:59 ق.ظ

چند روز پیش سراغ دفتر خاطرات ده ساله ام رفتم، دفتری که همدم و رفیق دلتنگی ها و شادی هایم می باشد دفتری که به غیر از خودم و ناملایمات زندگی، کس دیگری در آن حضور ندارد. من اسم این دفتر را “دفتر غم” نام نهاده ام، دفتری که بیشتر صفحات با نارضایتی از روزگار و زندگی سياه شده است و همه آرزوها و خواسته هایم از زندگی را در آن نوشته ام.
همیشه در این دفتر می نویسم بدون انکه در سری بعد، به سراغ نوشته قبلی خود بروم و آنها را بخوانم.
ولی اینبار که برای نوشتن خاطرات جدیدم رفتم مروری بر نوشته های ده سال پیش خود کردم.
خواندن دوباره آن بعد از سالها حس عجیبی به من داد.
یادم آمد به نارضایتی هایی که سعی در تغییرشان داشتم و امروز دیگر خبری از آنها نیست.
یادم آمد به زمین خوردن هایی که از من آدم دیگری ساخت و خوشحال از اینکه امروز جور دیگری می نگرم و با هر تلنگری چشمانم نمناک نمی شود.
یادم آمد به خواسته ها و آرزوهایم در زندگی، که امروز به تک تک آنها رسیده ام. خواستن هایی که به توانستن و شدن، تبدیل شده اند.
این نکته را متوجه شدم که با تلاش و پشتکار می توان زندگی را به میل خود تغییر داد ولی مهم اینست که تو چقدر خواسته هایت در زندگی برایت اهمیت دارند و پررنگ هستند.
دفتر خاطرات سبز رنگ من یادآور بخشی از وجودم است که امروز در لابلای تجربه ها و نقشهای زندگی مدفون
شده اند. تلاطم لحظه ها در سطرهای آن موج می زند لحظه های آمیخته با ترس، دلواپسی واضطراب.
باید به یاد می آوردم که آرامش امروز از دل طوفانهای دیروز حاصل شده است. دوست دارم که از زندگی و تجربه های زندگیم بنویسم.

مارس 5, 2009

مکه

دسته: everything — everything1980 @ 7:25 ب.ظ

هر سال میره مکه، هر سال میره عمره، چه  خبره، واجب یه بار، حج یکبار واجبه، چقدر میرین. می رن مکه و می گن ثواب داره و یک امر واجب است. من نمی دونم کجای این کار ثواب داره.
رفتن به مکه و ثوابش یک طرف، بریز و بپاش های بعدشم طرف دیگه. می تونی این همه پول را که هزینه میکنی، کنار بزاری و بدی به یک آدم بدبخت بیچاره که به نون شبش محتاج است. حاضر نیستیم پولمون را برای یک آدم بیچاره یا یک گدای کنار خیابون، که ثوابش نقد است خرج کنیم. به نسیه می چسبیم، به مکه که اصلا نمی دونیم دارای ثوابی هست یا نه؟‼ می ریم برای دنیای پس از مرگ که کسی ازش نیومده و خبر نداره، ثواب کنیم‼
مکه­­ ی   ما جوون های  جامعه ی  مان،  حر م  ما   جوون های جامعه مان،  جوون فقیر طائفه  توست  که باید دورش طواف بکنی و این پول ها رو خرج جوون طائفت بکنی.  کجا داری میری، پول ها رو خرج کجا داری میکنی. مکه ی ما فرزند فقیر جامعه ماست، دست این جوون رو بگیر بزارش تو زندگی که دم چهار راه  نایسته دنبال ناموس مردم  نگاه کنه.
افرادی که در سنین پائین هستند میگن: نه حالا زود بریم مکه، بزار هر چی می خوایم گناه بکنیم بعد  میریم مکه
واقعا متاسفم.
خوبه این مکه هست و به اسم این مکه هم که شده، تصمیم دارن دست از گناه بکشن وگرنه فکر کنم تا آخرین لحظه عمر هم که شده هر کاری بخوان می کنن. امیدوارم بعد از برگشتن از مکه، واقعا به قول خودشون توبه کرده باشن، که فکر نمی کنم. این گول زدن خود است، هر کی بخواد انسان باشه و با انسانیت زندگی کنه، کاری به مکه رفتن نداره.
انسانیت و ثواب کردن به مکه رفتن و روضه گرفتن توی خونت نیست. درست بودن به این است که به کسایی که در مسیر زندگیت قرار میگیرن و احتباج به کمک دارن تا آنجایی که در توانت هست کمک کنی. نگاهت به مردم پاک و از روی انسانیت باشه. دلت پاک باشه و بهترین چیزهارو برای اطرافیانت آرزو کنی، آرزو کنی که در زندگی همیشه موفق و پیروز باشن.
انسانیت، به مکه رفتن و مسلمون بودن، نیست. می تونی بخاطر خودت انسان باشی نه ترس از آخرت و دنیای پس از مرگی که کسی ازش نیومده و خبر نداری.

فوریه 4, 2009

دلتنگی

دسته: everything — everything1980 @ 5:55 ب.ظ

دلش خيلی گرفته بود. دلتنگی داشت توی دلش بد آتيشی به پا می کرد، بغض بدی توی گلوش آورده بود اما نمی خواست بشکنتش، جايی نداشت که بتونه دور از چشم ديگران خودش رو خالی کنه.

چشماش رو بست و به خاطر آورد روزايی رو که می دونست ديگه هرگز توی عمرش تکرار نمی شه. روزايی رو که شايد برای خيلی ها هيچ روز خاصی نبود و مثل اون روزا زياد توی زندگيشون بوده و برای اون….چقدر لذت بخش بود، شايد چون تا اون روز هيچ وقت با کسی انقدر راحت نبود، هيچ وقت احساس نکرده بود کسی همراهشه که مثل خودش توی دلش هيچی نيست غير از مهربونی و سادگی، که از دنيای آدما يه آسمون فاصله داشت، که همه چيز رو باهاش درميون می ذاشت، که با اينکه هيچی نداشت، نه حرفای عاشقانه بلد بود، نه افکار شاعرانه، نه….اما يه دل صاف و پاک داشت که باهاش به اندازه ی يه دريا دوستش داشت، که پر از مهربونی بود. اما هردوشون به ياد آوردن که نبايد دل بهم بسپرن، که دلاشون مال هم نيست ، که هردوشون مسافرن و راهشون از هم جدا.

يادش اومد اون روزی رو که از اون خواسته بود ؛ کمک کنه تا راهشون يکی بشه که بذاره دلاشون مال هم بشن، و خودش ….و اون خواسته بود که ديگه هرگز حرفش زده نشه….و حالا…و حالا توی تنهايی خودش با يه دريا رويا غرق شده بود….
صدای دوستش اون رو از روياهاش بيرون کشيد، صورتش بارونی شده بود، اما مثل هميشه دلش رو پنهان کرد و وارد دنيای آدما شد….

سپاسگزاری

دسته: everything — everything1980 @ 12:40 ب.ظ

یاد گرفتیم و عادت کردیم که باید حتما در زندگی از شکتستهامون تجربه کسب کنیم و سپاسگزاری را یاد بگیریم. ولی اگر کمی با دقت به پیرامون و انسانهای اطرافمون نگاه کنیم می بینیم که همه یک تجربه هستند که می تونیم ازشون درس بگیریم به شرطی که با دید تجربه و درس، به آنها نگاه کنیم و بی تفاوت از کنارشون عبور نکنیم.

وقتی یک انسان نابینا رو می بینی که احتیاج به کمک داره تا از خیابون عبور کنه یا انسان بی پایی را که با اعصا راه می ره، می تونی سپاسگزار باشی که در سلامتی و تندرستی بسر می بری.

وقتی می بینی مرد کفاشی را که در سرما و برف بدون سرپناه نشسته یا کودکی فقیر و مسکینی که در کنار فال فروشی با کتابهای درسیش داره خودشو برای فردا آماده می کنه، میتونی یاد بگیری که زندگی درجریان است و باید برای رسیدن به بهترین چیزها و ایده آل های ذهنت، در زندگی تلاش کنی.

آدم بی خانمانی را می بینی که روی کارتون، شب کنار خیابون خوابیده، می تونی شاکر باشی از اینکه خانه و پناهگاهی برای خوابیدن و زندگی کردن داری،حالا اون سقف و خونه می تونه پائین شهر باشه با بالای شهر، لوکس باشه یا سنتی، مبلمان باشه با لخت.

بچه بی سرپرست و آواره را میبینی که داره محبت را از دیگران گدایی می کنه، شاکر باش که پدر و مادری داری که بهت توجه و محبت کنن، آیندت را تامین کنن و برای زندگی آینده آمادت کنن.

خلاصه زندگی پر از تجربه ها و درس های بدون شکست است به شرطی که دیدگاهت رو به زندگی تغییر بدی.

زندگی منشوریست در حرکت دوار

منشوری که پرتوی پرشکوه خلقت، با رنگهای بدی و دل فریبش

آن را دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است.

برگه‌ی بعد »

وب‌نوشت در وردپرس.کام.